آراد

خاطرات آراد

شروع به صحبت کردنِ آراد

اولین کلمه ایی که یاد گرفتی بگی: هی بود. به زبان فارسی معنی خاصی نداره این هی گفتن ها. اما به زبانِ اینجا، یعنی سلام. به خصوص وقتی توی مغازه ها هستیم و افراد رو می بینی، میگی هی، و اگه جوابی نشنوی، چند بار تکرار می کنی و بالاخره مردم رو به حرف زدن وادار می کنی. خیلی خوش اخلاقی آراد، خیلی. دوستت دارم مامان. به وجودت افتخار می کنم. بابا رو خیلی زود یاد گرفتی بگی، بعد از حدود دو ماه ماممما گفتی. پشت سر هم تکرار می کنی. ماممما، ماممما. چهارمین کلمه به هست. و جدیدا هم میگی. نه نه. این کل کلماتی هست که بلدی.
17 خرداد 1394

چهارده ماهگی آراد

آراد جانم! راه میری عزیزم. هر روز قدم های کوچولوت از روز قبل محکم و محکم تر میشه. به محض اینکه درِ ورودی خونه باز میشه و پدر میاد از سرِکار، میدویی سمت در و قاه قاه می خندی، یعنی من فرار کردم، یه فرار جوجه ای، به خصوص اگه مامان پشت سرت بیاد که بلندتر و بیشتر می خندی. این روزها خیلی بهانه بیرون رفتن میگیری، عاشق این هستی که توی کالسکه بشینی و با هم بریم گردش. به حیوون ها خیلی واکنش نشون میدی، میگی : ایم... چی...، وقتی گربه همسایه رو میبینی، یا توی مسیر پیاده روی سگ ها رو می بینی و یا زاغچه و پرنده های دیگه روی درختان رو که می بینی؛ این صدا رو از خودت در میاری. پلوپز بهترین اسباب بازیت هست عزیزم. سیمش رو می گیری و می کشی دنب...
17 خرداد 1394

نوروز 1394

اولین نوروزت مبارک آرادم. وجودت، همین که هستی، بهترین و باارزش ترین هدیه از خدا بود توی سالی که گذشت.  چون بهترینی، بهترین ها رو از خدای مهربون واست می خوام. اونقدر نمک داری عزیزم. لباس سال نو رو که صبح پوشیدی کلی ذوق زده بودی، به گمونت می خواستیم بریم بیرون، شما هم که دَدَری. تاریخ عکس: 1394/01/01                             ...
1 فروردين 1394

پسرم راحتترین مسیر رو انتخاب می کنی.

یکی از کارهایی که تا به امروز ازت دیدم و هر بار از یادآوریش دلم ضعف می کنه واست اینه: یه پلان U  شکل در نظر بگیر. روی یه قسمت این حرف U ، راهرو خونه و قسمت دیگه اش آشپزخونه قرار گرفته و بین این دو فضا یه میزناهار خوری شش نفره؛ چند روز پیش هر سه توی راهرو بودیم، من و پدر اومدیم توی آشپزخونه و شما که از ما عقب مونده بودی، از زیر میز ناهارخوری سینه خیز اومدی توی آشپزخونه. البته که من و پدر ناهارخوری رو طبیعتا باید دور میزدیم، اما تقریبا با ما رسیدی. اونقدر ما خنده مون گرفته بود.  دیدیم یه جت از زیر میز ناهارخوری وارد آشپزخونه شد. آراد خیلی شیرینی. فدای اون هوشت بشم که راه میونبر رو یاد گرفتی.   ...
3 اسفند 1393

Nelly

اون پنج روز اول که تازه به دنیای ما قدم گذاشته بودی و ما هنوز توی بیمارستان بودیم، مامان با یه خانم مامای مهربونِ ایرانی آشنا شد که باردار بودند، بعدها این آشنایی به رفت و آمد خانوادگی منتهی شد. مامان از این بابت خیلی خوشحال بود، چون هم مامان یه دوستِ خوب پیدا کرده بود، هم پسرم یه همبازی. نی نیِ خاله یه دختر ناز و دوست داشتنیه به اسم "نلی" که مژه های خوشگل و فری داره و از پسرم حدود چهار ماهی کوچیکتر هست. نلیِ ناز تنها دوستِ آراد بیرون از فضای مهد هست. توی این عکس ها با خاله و نی نی هامون رفتیم بیرون و توی یه کافه که فضای بازی واسه کوچولوها داره نشستیم و پسرم و نلی جون کلی خوش گذروندند و تاب خوردند، به ما هم صد البته خیلی خوش ...
5 دی 1393

Åpenbarnehage

مهدکودک باز (Åpenbarnehage) ، یه نوع مهدکودک هست که با حضور یه سرپرست  (مثلا مادر، پدر، مادربزرگ، پدربزرگ و پرستار کودک ( ، کودک رو با مسؤولیت همون سرپرست پذیرش می کنند. نزدیکترین گزینه به خونه ی ما توی شهر مجاور (Lillestrøm) هست که با کالسکه حدود 40 دقیقه پیاده روی نیاز داره. این مهدکودک به اسم نورمیشون (Normisjon) از ساعت 11 تا 14 کودکان 0 تا 6 سال رو می پذیرند. برنامه هایی مثل نقاشی، آشپزی، شیرینی پزی، موسیقی دسته جمعی و ... رو هم ارائه می دهند. اولین جلسه که با هم رفتیم، هنوز هفت ماهه بودی و فسقلی ترین عضو مهد، تقریبا هیچ توجهی به هم مهدی های خودت نداشتی؛ فقط به چند اسباب بازی کوچولو گیر دادی و طبق معمول در...
5 دی 1393

God jul min lillevenn

کریسمس مبارک. میلاد پرشکوه عیسی مسیح، پیام آور صلح و مهربانی بر همه شما مبارک. توی مرکز خرید شهر (Storsenter) ، دکور زیبایی به همین مناسبت برپا شده بود و این عکس رو یه عکاس مهربون به همراه بابانوئل از پسرم گرفتند. در واقع یه گروهی بودند که به صورت مجانی در کنار این دکور، از کوچولوها عکس می گرفتند. عزیز دلم بزرگترین عید ما عید نوروز هست  و ما کریسمس رو بسان نروژی ها جشن نمی گیریم. تاریخ عکس: 06.12.2014 ...
5 دی 1393

داستان مارک

کف خونه مون پارکت هست و البته سرد، به همین خاطر به پیشنهاد پدر روی یه پتو قرارت میدیم تا بازی کنی آراد گلم. اما این پتو یه مارک پارچه ای داره، از همین مارک ها که اطلاعات مربوط به شست و شو، اتو و ... روش نوشته شده. پتو نه اما مارکش برات جذابیت خاصی داره. نگاه می کنم کلی باهاش مشغولی؛ یا داری می خوریش؛  یا با انگشتهای کوچولوت باهاش بازی می کنی. خلاصه اسباب سرگرمیه پسرمون هست. تدی (خرس کوچولو) رو هم به خاطر مارکش دوست داری.  دائم مارکش خیسه. از بس ملچ و ملوچ خوردیش. دیشب پدر از مرکز خرید Metro یه گاو با دست و پاهای رنگی رنگی که دو تا شال گردن خوشرنگ به گردنش داره؛ واست خریده. خیلی خوشگل و دوست داشتنیه.    حتی یه ...
25 آبان 1393

مرواریدی به نام دندان

دیروز خاله فاطمه پیام داد که دندون آنیسا در اومده و تازه علت دو روز بی قراری و نا آرومی آنیسا رو متوجه شدند. عززززیزم. دیشب با خاله صحبت کردم و دندون مبارکی گفتم. قرار بود صبح امروز، خاله و مامان راضیه برای آنیسا آش دندونی بپزند. ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود که داشتی شیر می خوردی که داد زدم: "پژماااااان. آراد دندون در آورده." باورم نمیشد، اصلا انتظارش رو نداشتم. آخه هیچ علائمی نداشتی. یه مروارید کوچولو توی یه دهن کوچولو مثل دهن آراد، کلی هم زیباست. پایین سمت راست نشسته و ما رو کلی هیجان زده کرده این تاج زیبا. هستیِ ما خیلی خوشحالیم از بودنت، از اینکه هر روز یه چی جدید کشف می کنیم از شکوه خلقتت عزیزم. تاج دندونت توی ای...
23 آبان 1393

کنجکاوی

از پنج ماهگی دیگه توی کالسکه دراز نمی کشیدی، دوست داشتی که بشینی و روی همه جا کنترل داشته باشی. ما هم پشت کمرت بالش و پتو قرار می دادیم که راحت باشی. اما تازگی به نشستن هم رضایت نمیدی، دوست داری روی شکم بخوابی   و سرت را بالا می آری و با کنجکاوی تمام همه جا را بپایی. زیر سینه ات یه بالش میزاریم که سرت بیاد بالاتر و خیلی اذیت نشی. توی این حالت هر کی می بینه ما را، خنده اش می گیره. این عکس رو مامان یواشکی توی آسانسور گرفته. دیگه یواش یواش با موضوع کنار اومدم. ...
11 آبان 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آراد می باشد