تاريخ : يکشنبه 17 خرداد 1394 | نویسنده : صدیقه
بازدید : 91 مرتبه

اولین کلمه ایی که یاد گرفتی بگی: هی بود. به زبان فارسی معنی خاصی نداره این هی گفتن ها. اما به زبانِ اینجا، یعنی سلام. به خصوص وقتی توی مغازه ها هستیم و افراد رو می بینی، میگی هی، و اگه جوابی نشنوی، چند بار تکرار می کنی و بالاخره مردم رو به حرف زدن وادار می کنی. خیلی خوش اخلاقی آراد، خیلی. دوستت دارم مامان. به وجودت افتخار می کنم.

بابا رو خیلی زود یاد گرفتی بگی، بعد از حدود دو ماه ماممما گفتی. پشت سر هم تکرار می کنی. ماممما، ماممما.

چهارمین کلمه به هست. و جدیدا هم میگی. نه نه.

این کل کلماتی هست که بلدی.



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 17 خرداد 1394 | نویسنده : صدیقه
بازدید : 53 مرتبه
  • آراد جانم! راه میری عزیزم. هر روز قدم های کوچولوت از روز قبل محکم و محکم تر میشه.بوس
  • به محض اینکه درِ ورودی خونه باز میشه و پدر میاد از سرِکار، میدویی سمت در و قاه قاه می خندی، یعنی من فرار کردم، یه فرار جوجه ای، خندونکبه خصوص اگه مامان پشت سرت بیاد که بلندتر و بیشتر می خندی.
  • این روزها خیلی بهانه بیرون رفتن میگیری، عاشق این هستی که توی کالسکه بشینی و با هم بریم گردش.
  • به حیوون ها خیلی واکنش نشون میدی، میگی: ایم... چی...، وقتی گربه همسایه رو میبینی، یا توی مسیر پیاده روی سگ ها رو می بینی و یا زاغچه و پرنده های دیگه روی درختان رو که می بینی؛ این صدا رو از خودت در میاری.
  • پلوپز بهترین اسباب بازیت هست عزیزم. گیجسیمش رو می گیری و می کشی دنبال خودت، مثل اینکه اسبت شده باشه. قویکلا خیلی به پلوپز علاقه داری و به نسبت به اسباب بازی های دیگه ات بی تفاوت. اوه... قاشق های پلاستیکی رو هم خیلی دوست داری.
  • بای بای می کنی، بای بایبا اون دستان فسقلی و کوچولوت.
  • بوس می کنی. وقتی میگیم آراد بووس، لبات رو جمع می کنی، مثل حالت موش موشی و هوا رو می بوسی.بوس
  • با بعضی از موزیک ها، پاهاتا بالا و پایین می کنی، یه نوع ابراز شادی هست واست و اینکه مچ دستت رو هم می چرخونی مثل حالت رقص. تعجبمتعجبم رقص به ذاته در وجود انسان هست! چون از هیچ جا این رو یاد نگرفتی.بغل

 

 

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 1 فروردين 1394 | نویسنده : صدیقه
بازدید : 111 مرتبه

اولین نوروزت مبارک آرادم.بوس

وجودت، همین که هستی، بهترین و باارزش ترین هدیه از خدا بود توی سالی که گذشت. بغل

چون بهترینی، بهترین ها رو از خدای مهربون واست می خوام. اونقدر نمک داری عزیزم.زیبا

لباس سال نو رو که صبح پوشیدی کلی ذوق زده بودی، به گمونت می خواستیم بریم بیرون، شما هم که دَدَری.خندونک



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 3 اسفند 1393 | نویسنده : صدیقه
بازدید : 85 مرتبه

یکی از کارهایی که تا به امروز ازت دیدم و هر بار از یادآوریش دلم ضعف می کنه واست اینه: محبت

یه پلان U  شکل در نظر بگیر. روی یه قسمت این حرف U، راهرو خونه و قسمت دیگه اش آشپزخونه قرار گرفته و بین این دو فضا یه میزناهار خوری شش نفره؛ چند روز پیش هر سه توی راهرو بودیم، من و پدر اومدیم توی آشپزخونه و شما که از ما عقب مونده بودی، از زیر میز ناهارخوری سینه خیز اومدی توی آشپزخونه.تعجب البته که من و پدر ناهارخوری رو طبیعتا باید دور میزدیم، اما تقریبا با ما رسیدی. اونقدر ما خنده مون گرفته بود. قه قهه دیدیم یه جت از زیر میز ناهارخوری وارد آشپزخونه شد. آراد خیلی شیرینی. فدای اون هوشت بشم که راه میونبر رو یاد گرفتی.بوس

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 5 دی 1393 | نویسنده : صدیقه
بازدید : 134 مرتبه

اون پنج روز اول که تازه به دنیای ما قدم گذاشته بودی و ما هنوز توی بیمارستان بودیم، مامان با یه خانم مامای مهربونِ ایرانی آشنا شد که باردار بودند، بعدها این آشنایی به رفت و آمد خانوادگی منتهی شد. راضیمامان از این بابت خیلی خوشحال بود، چون هم مامان یه دوستِ خوب پیدا کرده بود، هم پسرم یه همبازی. نی نیِ خاله یه دختر ناز و دوست داشتنیه به اسم "نلی" که مژه های خوشگل و فری داره زیباو از پسرم حدود چهار ماهی کوچیکتر هست. نلیِ ناز تنها دوستِ آراد بیرون از فضای مهد هست.

توی این عکس ها با خاله و نی نی هامون رفتیم بیرون و توی یه کافه که فضای بازی واسه کوچولوها داره نشستیم و پسرم و نلی جون کلی خوش گذروندند و تاب خوردند، تشویقبه ما هم صد البته خیلی خوش گذشت.راضی



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : جمعه 5 دی 1393 | نویسنده : صدیقه
بازدید : 110 مرتبه

مهدکودک باز (Åpenbarnehage)، یه نوع مهدکودک هست که با حضور یه سرپرست  (مثلا مادر، پدر، مادربزرگ، پدربزرگ و پرستار کودک(، کودک رو با مسؤولیت همون سرپرست پذیرش می کنند.

نزدیکترین گزینه به خونه ی ما توی شهر مجاور (Lillestrøm) هست که با کالسکه حدود 40 دقیقه پیاده روی نیاز داره. این مهدکودک به اسم نورمیشون (Normisjon) از ساعت 11 تا 14 کودکان 0 تا 6 سال رو می پذیرند. برنامه هایی مثل نقاشی، آشپزی، شیرینی پزی، موسیقی دسته جمعی و ... رو هم ارائه می دهند.راضی

اولین جلسه که با هم رفتیم، هنوز هفت ماهه بودی و فسقلی ترین عضو مهد، بغلتقریبا هیچ توجهی به هم مهدی های خودت نداشتی؛ فقط به چند اسباب بازی کوچولو گیر دادی و طبق معمول در حال چشیدن طعم اونها بودی. خوشمزهتا اینکه موقع ناهار شد و همه ی بچه ها به اتفاق همراهشون دور میز جمع شدند. مامان از برنامه ی ناهار خبر نداشت و برای آراد گلم هیچ تدارکی ندیده بودم. اصلا فکر نمی کردم به غذا خوردن باقی بچه ها عکس العمل نشون بدی که سرمیز با دست محکم میزدی به میز و می خواستی غذایی که بغل دستیت می خورد رو ازش بگیری.تعجب جااانم. کلی خجالت کشیدم آراد. دلخور

 

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : جمعه 5 دی 1393 | نویسنده : صدیقه
بازدید : 102 مرتبه

کریسمس مبارک.جشن

میلاد پرشکوه عیسی مسیح، پیام آور صلح و مهربانی بر همه شما مبارک.جشن

توی مرکز خرید شهر (Storsenter)، دکور زیبایی به همین مناسبت برپا شده بود و این عکس رو یه عکاس مهربون به همراه بابانوئل از پسرم گرفتند. در واقع یه گروهی بودند که به صورت مجانی در کنار این دکور، از کوچولوها عکس می گرفتند.

عزیز دلم بزرگترین عید ما عید نوروز هست متنظر و ما کریسمس رو بسان نروژی ها جشن نمی گیریم.

تاریخ عکس: 06.12.2014



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 25 آبان 1393 | نویسنده : صدیقه
بازدید : 99 مرتبه

کف خونه مون پارکت هست و البته سرد، به همین خاطر به پیشنهاد پدر روی یه پتو قرارت میدیم تا بازی کنی آراد گلم. اما این پتو یه مارک پارچه ای داره، از همین مارک ها که اطلاعات مربوط به شست و شو، اتو و ... روش نوشته شده. پتو نه اما مارکش برات جذابیت خاصی داره. نگاه می کنم کلی باهاش مشغولی؛ یا داری می خوریش؛ خوشمزه یا با انگشتهای کوچولوت باهاش بازی می کنی. خلاصه اسباب سرگرمیه پسرمون هست.

تدی (خرس کوچولو) رو هم به خاطر مارکش دوست داری. خندونک دائم مارکش خیسه. از بس ملچ و ملوچ خوردیش. دیشب پدر از مرکز خرید Metro یه گاو با دست و پاهای رنگی رنگی که دو تا شال گردن خوشرنگ به گردنش داره؛ واست خریده. خیلی خوشگل و دوست داشتنیه.  زیبا حتی یه پاش از ایناست که صدا میده و دوست داری. امروز دیدم باز داری با مارکش بازی می کنی. سوال

متفکر فکر می کنم عزیزم بهتره از این به بعد فقط واست مارک بخریم و به اسباب بازی های قبلیت بدوزیم.راضی

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 23 آبان 1393 | نویسنده : صدیقه
بازدید : 93 مرتبه

دیروز خاله فاطمه پیام داد که دندون آنیسا در اومده جشنو تازه علت دو روز بی قراری و نا آرومی آنیسا رو متوجه شدند. عززززیزم. دیشب با خاله صحبت کردم و دندون مبارکی گفتم. قرار بود صبح امروز، خاله و مامان راضیه برای آنیسا آش دندونی بپزند. ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود که داشتی شیر می خوردی که داد زدم: "پژماااااان. آراد دندون در آورده." تعجب باورم نمیشد، اصلا انتظارش رو نداشتم. آخه هیچ علائمی نداشتی.

یه مروارید کوچولو توی یه دهن کوچولو مثل دهن آراد،بغل کلی هم زیباست. پایین سمت راست نشسته و ما رو کلی هیجان زده کرده این تاج زیبا. زیباهستیِ ما خیلی خوشحالیم از بودنت، از اینکه هر روز یه چی جدید کشف می کنیم از شکوه خلقتت عزیزم.

تاج دندونت توی این عکس یه کوچولو مشخص شده نازنینم.محبت

تاریخ عکس 25.11.2014



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 11 آبان 1393 | نویسنده : صدیقه
بازدید : 147 مرتبه

از پنج ماهگی دیگه توی کالسکه دراز نمی کشیدی، دوست داشتی که بشینی و روی همه جا کنترل داشته باشی. ما هم پشت کمرت بالش و پتو قرار می دادیم که راحت باشی. اما تازگی به نشستن هم رضایت نمیدی، دوست داری روی شکم بخوابی  تعجب و سرت را بالا می آری و با کنجکاوی تمام همه جا را بپایی. راضی

زیر سینه ات یه بالش میزاریم که سرت بیاد بالاتر و خیلی اذیت نشی. توی این حالت هر کی می بینه ما را، خنده اش می گیره.

این عکس رو مامان یواشکی توی آسانسور گرفته.خطا

دیگه یواش یواش با موضوع کنار اومدم. خندونک



موضوع :
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد